تنهائي دردي است بي درمان
---- ::::: تنهائي دردي است بي درمان :::: -------
مثل اينكه همين چند روز پيش بود كه شوهرش را از دست داد . روزها به سرعت برق و باد گذشت و همه دوستان و آشنايان يكي پس از ديگري خانه او و او را ترك كردند و رفتند . مثل اينكه واقعا قرار بود تنها بماند . تنهاي را با تمام وجود حس مي كرد . هنوز دو ماه از ان روز تلخ نگذشته بود . كه شوهرش به خاطر ناراحتي قلبي كه داشت از دنيا رته بود . ديگر حتي برادر خودش هم به انها سر نمي زد او بود و تنها فرزند خردسالش . اگر بيست روز ديگري از عمر پر فراز و نشيب او سپري شود فرزندش پنجمين بهار عمرش را سپري مي كرد . كم كم پس اندازي كه فراهم كرده بود تمام مي شد و او چون سالها با غرور و سر بلندي زندگي كرده بود غرورش اجازه نمي داد مشكلات زندگي خودش را به ديگران حتي برادر خودش هم بگويد . به نظر مي رسيد مشكلات سختي پيش رو دارد و اين مشكلات روز بروز سخت تر مي گشت . شوهرش سرايدار يكي از مدارس بود . وقتي او بود همه بچه هاي مدرسه حتي پدر و مادرهايشان وقتي او مي ديدند زودتر از او به او سلام مي گفتند . ولي حالا حتي انها نيز به او كم توجهي مي كردند . زمان به سرعت سپري مي شد و او هر روز تنهاي تنها مي شد . بعد از چها رماه از فوت شوهرش و توي يكي از روز هاي خدا وقتي از خواب بيدار شد ديگر چيزي نداشت و مهم تر از اين نگران فرزندش بود كه اگر از خواب بيدار شود حتما سراغ باباش را خواهد گرفت و بد از اين حالت نگران سفره صبحانه بود كه ديگر توان تهيه ان را از دست داده بود . تصميم گرفت قبل از بيدار شدن فرزندش سري به مغازه سر كوچه زد تا اگر توانست براي چند روز هم كه شده مقداري خرت و پرت تهيه كند تا بعد ببيند كه خدا چه كمكي برايش خواهد نمود . نزديك مغازه رسيده بود . ولي مغازه پر مشتري بود . چندين بار جلوي مغازه بالا و پائين رفت ولي هرگز مشتري كم نمي شد . با انكه نگران بيدار شدن فرزندش بود ولي نمي توانست به خانه برگردد . مجبور مقداري وسايل نسيه بگيرد . در يك لحظه و فرصت بدست آمده متوجه شد كه مغازه خالي است . سريع داخل مغازه رفت و نياز هايش يكي پس از ديگري برداشت و توي كيسه نايلوني گذاشت و حساب كرده و گفت : پولي همراه نياورده است . مغازه دار موقع خروج او حرفي زد كه تمام استخوانهاي بدنش شيهه كشيد و او مجبور شد تمام وسايل را توي مغازه زمين بگذارد و بدون انكه در جواب حرفي بزند به سرعت و با حال گريان به خانه برگشت . وقتي به خانه رسيد فرزندنش تو خواب بود . توي گوشه اي نشست و تا ميتوانست بر احوال خود و فرزند و جامعه اي در ان قرار بود منبعد به زندگي تنهائي خود ادامه دهد گريه كرد .
تحریر شد : ۰۷/۰۶/۱۳۹۰
ای خدای مهربون سلام