شما چطور ؟؟؟؟؟؟؟؟
خيلي ها از شب ها بسیاری از ماها هستند كه سر بر بالش می گذارند و صبح سر از روی آن بر می دارند ولی بسیاری از شب ها با آرزوئی این سر را به بالش می سپارند که: صبحي دگر آید و سر از روی آن برندارند !!!!!!!! شما چطور ؟؟؟
خيلي ها از شب ها بسیاری از ماها هستند كه سر بر بالش می گذارند و صبح سر از روی آن بر می دارند ولی بسیاری از شب ها با آرزوئی این سر را به بالش می سپارند که: صبحي دگر آید و سر از روی آن برندارند !!!!!!!! شما چطور ؟؟؟

:::::::::
هيچ وقت محبت پدر و مادر را فراموش نكنيد.
:::::::::::::
خدا لعنت كند آدمهاي را كه سر راه زندگي برخي ها قرار مي گيرند و با حرفهاي مسخره اي و بي پايه خود زندگي برخي را به راه نادرست رقم مي زنند . داشن آموز دوم دبيرستان بودم كه يكي از دوستان همكلاسي ما آواخر ارديبهشت يا نيمه هاي خرداد و بعد از فراغت از امتحانات براي كار كردن به شهر هاي بزرگ خصوصا تهران مي رفت . وقتي بعد از سه ماه از تهران بر مي گشت از عشق و عشق بازي زياد حرف مي زد و ما هم كه جوان بوديم خيلي دوست داشتيم به حرفها و جفنگيات او گوش كنيم . وقتي مي گفت كه ددر تهران يك دوست دختر پيدا كرده است ما كه جوان ساده لوح و ساده دلي بوديم بيشتر از هميشه دلمان مي ريخت و حسابي ذهنمان به سفرهاي خيالي كه آن برايمان رقم مي زند مي رفت . يادم هست مي گفت دوست دخترش او به پدرش معرفي كرد و پدر دختر هم از اين موضوع خوشحال شده و اجازه داد او هر روز با او به گردش بروند . اين ها بخشي ناچيزي از حرفهاي او بود كه ما همه ساله و خصوصا در دوران دبيرستان از او مي شنيديم . اين چنين صحبت هاي او ، حال و اوضاع روحي ما به هم مي ريخت و بعد از آن بود كه بيشتر ما كتاب و دفتر را كنار مي گذاشتم و در خيابان ها و كوچه پس كوچه هاي شهر كوچكم دنبال ناموس مردم بوديم و اخر سر هم يكي را پيدا مي كرديم و خيال مي كرديم كه مثلا ما هم دوست دختر داريم . شهر ما شهر كوچكي بودم و مثل تهران نبود كه قرار خود در يك منطقه ديگران تهران بزاريم و با دوست دخترمان صحبت كنيم . دست در دست هم كنيم . در اين شهر تنها دل خوشي ما اين بود كه سر راه دختر مردم بايستيم و منتظر آمدن آنها از مدسه باشيم و انها تا دم در خانه يشان مشايعت كنيم و اگر دل او با ما بود يك دستي تكان مي داد مي رفت و خوشحال مي شديم كه دوست دختر مان به ما دستي تكان داده است . يادم هست كه درست سوم دبيرستان بودم كه حرفهاي آن پسر حسابي روي من تاثير گذاشته بود و من هم مثل بقيه دوستان دنبال دوست دختر بودم . ولي چون وضع مالي پدرم خوب نبود و من لباس خوبي هم نمي پوشيدم هيچ دختري تمايل نداشت با من دوست شود . سادگي و پاكي از همان اول نيز جايگاهي در بين ديگران ندارد از اين بابت مرتب با خودم گلنجار مي رفتم و با خودم غر مي زدم . خيلي وقتها بعضي از دختر ها حتي به من فحش مي گفتند . روز به روز بر شدت احساسات من افزوده مي شد و من ديگر كتاب و دفتر را رها كرده بودم و مرتب توي كوچه و خيابان اين طرف و آن طرف مي رفتم . حاصل تلاش من هيچ بود . روزي از روز ها دائي كوچكم از خدمت سربازي امده بود . در آن روز ها رسم بود هر كسي از خدمت سربازي مرخص مي شد گوسفندي قرباني مي كرد و وليمه مي داد (خصوصا شام ) دقيقا يادم هست كه آن روز ، روز چهارشنبه بود كه دائي ام آمده بود زمانيكه ما به خانه مادر بزرگ رسيديم گوسفند را قرباني كرده بودند و قصاب داشت توي حياط پوست از تن گوسفند در مي اورد . من كنارش ايستاده بود و او را نگاه مي كردم و مرتب به قصاب مي گفتم كه من ايستاده ام تا كليه هايش را بگيرم و او هم به شوخي مي گفت اين گوسفند كليه ندارد البته ايستادن من بهانه اي بود براي يك چيز ديگه . من ايستاده بودم تا دختر هاي فاميل يكي پس از ديگري بيايند و من اگر شد يك دوست از ميان آنها انتخاب كنم . قصاب هم متوجه حركات من شده بود و هي متلك مي انداخت . بعد از كلي شوخي هاي كه با من داشت او بالاخره گوشت از پوست جدا كرد . كمك خواست تا پاي لاشه گوسفند را از ميان حلقه اي از نردبان حياط آويزان كرده بود آويزان كند . اين كار را با كمك دو جوان ديگر انجام داد . سپس با چاقوي تيزي كه در دست داشت در يكي از بازو هاي جلويي گوسفند سوراخي ايجاد كرد و يك چوپ كلفت از ميان سوراخ رد نمود سپس طناب را طوري از چوپ و بازوي گوسفند رد كرد كه طناب بدون آنكه گرهي بخورد در زير نردبان آويزان شد سپس شكم گوسفند را پاره و تمامي محتويات شكمش را خالي كرد و گفت ديدي كه كليه نداره . من كليه گوسفند نديده بودم اسراري نكردم ولي بزرگتر با شاره و ادا و اتفار حالي ام كردند كه قصاب راست نمي گويد و با تو شوخي مي كند . من جوان بودم مي دانستم شوخي ميكند و حتما كليه را به من نخواهد داد چون معمولا كليه گوسفند را به بچه ها مي دهند و لاجرم كنار ايستاده بودم . همه كارهاي لازم را انجام داد و بساطش را جمع كرد و رفت و من بدون هيچ نتيجه اي مجبور شدم به يكي از اطاق كه در كنار هم بودند و وسط آنها يك حال كوچك بود و در اطاق كوچك ، كوشه از آن نشستم . همه ميهمانان در اطاق بغلي كه تقريبا دو برابر اين يكي بود نشسته بودند . اطاقي كه من و برخي از اهل فاميل نزديك نشسته بودند به اطاقي كه خانمها نشسته بودند يك راهي تو در تو بود . مي شد از لاي در آن دختر خانم ها را ديد . وقتي سرم را بالا كردم ديدم كه يكي از دختر هاي فاميل كه دختر عمه مادرم بود در جايي نشسته كه من مي توانم او ببينم . در اولين نگاه متوجه شدم كه او نيز مرا نگاه مي كند و اين شروع دختر دوستي من بود و سر آغاز زندگي ام را ساخت . اين زندگي تا بحال ادامه دارد و من ناراضي از اين انتخاب . خدا لعنت كند آن جواني را كه با صحبت هاي خود مسير پاك زندگي را برايمان عوض كرد . معيار انتخابم را غلط پي ريزي نمود . بعد از يك سال دوستي با ان دختر ازدواج اجباري كردم و زندگي سختي را شروع نمودم قبل از آنكه به عواقب اين ازدواج فكر كنم و اينكه هنوز خدمت سربازي نيز ننموده بودم بعد از شروع دو ماه از زندگي به خدمت سربازي رفتم با تمام مشكلاتي كه برام بوجود آمد مجبور شدم بعد از سه ماه از سپري شدن خدمت سربازي زندگي خود را جدا از پدر و مادر در شهر تبريز دنبال كنم هم خدمت مي كردم هم بعد از ظهر به كارگري مي پرداختم هنوز شش ماه از خدمت سربازي نگذشته بود كه صاحب فرزند شدم . مشكلات زندگي كم بود بچه آمد . مشكلات بچه كم بود شير نداشتن همسرم مشكلات را دوچندان نمود هيچ حامي و همياري به همراهي ام نيامدند . تنهاي تنها بودم و مشكلات زندگي كمرم را مي شكست . اين ناآگاهي ادامه داشت بطوريكه بعد از يك سال از تولد فرزند اولم صاحب دومين فرزند شدم . بازم مشكلاتم دو چندان شد ولي من تلاش سختي را شروع كرده بودم . هر طوري مي شد زندگي خود را تامين مي كردم . تلاشي تاقت فرسا داشتم . از اين بخش از زندگي مي گذرم و مي پردازم به اصل موضوع كه با عنوان " پسرم هيچ وقت محبت پدر و مادرش نفهميد "
ان قديم قديما كه تازه متولد شده بود و من سرباز بودم و تنها فرصت ممكن براي سير كردن شكم اون و مادرش تنها نصف روز را فرصت داشتم . وقتي ساعت پانزده ( 3 بعد از ظهر ) مي شد از خدمت سربازي نيمه وقت كه خدا نصيبم كرده بود نهايت بهره را مي بردم و هر روز با شور اشتياق فراوان محل خدمتم براي كار ترك مي كردم . محل خدمتم با منزلي كه گرفته بودم فاصله زيادي داشت با هزار كلك و حيله سوار سروبس پرسنل رسمي سپاه مي شدم تا به محل كار برسم از اين سر شهر تا به آن سر شهر فاصله زيادي بود . حداقل نيم ساعت طول مي كشيد تا به محل برسم . در اغلب روز ها بنابه دلايلي كه برايم بوجود مي امد نمي توانستم سوار سرويس شوم و برخي از روزها چون كرايه ماشين نيز نداشتم مجبور مي شدم مسير را با پاي پياده طي و به يك موازئيك سازي مي رفتم . روزي پنج و شش ساعت و در بعد ظهر ها در آنجا كار مي كردم . حاصل اين همه مدت كار فقط مي توانست هزينه شير خشك پسر بزرگم و يك كمي وسايل روز مره زندگي ام را تامين كند . روز ها به همين منوال گذشت . خیلی از روز ها بدليل سختگي كار طاقت فرساي كه داشتم نمي توانستم از خواب بيدار شوم خيلي اوقات تاخير مي كردم . فرمانده مركز آموزش حسابي عصباني مي شد ولي وقتي متوجه مي شد كه چه مشكلاتي سختي را دارم اغلب چيزي نمي گفت . به قولي با من راه مي افتاد . روزي از روز ها تا دير وقت كارم كردم تا بيشتر درآمد داشته باشم . دیر کرده بودم . هوا حسابی تاریک شده بود و برف می بارید. چشم هایم چند متر جلو تر را نمي ديد كار سخت و طاقت فرسا چشمهايم را ضعیف نمود بود . به نظرم می امد که روبرو را خوب نمی بينم . بارها پیش امده بود که یک دوچرخه یا عابر را نمي ديدم و ناگهان با فریادش و با بوغش مرا متوجه خودم مي كرد . به خانه رسيدم . وقتي خواستم لباس از تن بيرون كنم خانم گفت كه بچه شير ندارد . ساعت 12 شب بود . مغازه اي باز نبود و اكثر مردم در خواب بودند . چكار مي توانستم بكنم . بچه داشت از فرط گرسنگي و تشنگي فرياد مي زد و گريه مي نمود . خانه اي كه اجاره نمودم يك اطاق بيشتر نداشت و وسايل آشپزي را در لبه پنجره چيده بوديم كاسه را بر داشتم و در آن سرماي زمستان و با تمام خستگي كه داشت به بيرون رفتم . گوچه ها يكي پس از ديگري پيمودم . هيچ مغازه اي باز نبود و آنهائي كه باز بودند شير نداشتند . خسته و گوفته بودم . راه منزل پيش گرفتم . چند صد متري به خانه مانده بود كه پايم سر خورد و من افتادم . آقاي محترمي دستم را گرفت و بلند كرد و گفت اين وقت شب و كاسه در دست دنبال چي مي گردي . جريان را به او گفتم . خنديد و گفت : نگران نباش مشكلي نيست كه آسان نشود . خدا كريمه . با من بيا . با هم به راه افتاديم و به درب منزلش رسديم . زياد تعارف كه به منزلش بروم ولي من اسرار نمودم و نرفتم . كاسه از من گرفت داخل منزل شد و بعد از مدتي با كاسه پر از شير بيرون آمد . ازش خيلي قدرداني كردم و خواستم پولش بدهم كه نگاهي چپ چپي به من انداخت و فهميدم كه دارم اشتباه مي كنم . كاسه را گرفتم و به سمت خانه روانه شدم . پسرم از ديدن شير به خود جنبيد و مادرش نيز خوشحال شد. مادرش بلند شير شير گرم كند . من بچه را بغل كردم . او آرام شد و نگاهي معصومانه به من انداخت . کانال های تلویزیون را از سر به ته و از ته به سر دور زدم. و مدام به ساعت نگاه می کردم. سرانجام شير آماده شد و ان را توي ظرف شير ريخت و پستانكش را گذاشت و محكم كرد و توي آب سرد گذاشت تا كمي خنك شود . بچه دوباره شروع به ناآرامي كرد . مادرش جلو آمد و او را از من گرفت و من در حاليكه به ديوار تكيه داده بودم خوابم برد . صبح روز بعد كه از خواب بيدار شدم ناراحتي هاي پسرم يادم بود . با خود عهد كردم كه منبعد بيش از اين به فكر تهيه بموقع شيرش باسم . لباس سربازي را پوشيدم و به طرف مركز اموزش بهداري سپاه به راه افتادم . وقتی شبها دیر می کردم و و به خانه می امدم خانمم در منزل مدام قدم می زد, به او غر می زدم. " مگر تو خانه قدم بزني من زودتر می رسم؟". اما حالا كه پسرم 19 ساله شده بود و به دبيرستان مي رفت من خودم این کار را می کردم. فقط با یک تفاوت... مطمئن نبودم که بیشتر نگران امدنش بودم یا نیامدنش!!! از افکار خودم ترسیدم. احساس سرما می کردم. دکمه های کتم را بستم و دوباره به قدم زدن در جلوي خانه مشعول شدم.بالاخره او را دیدم ........... روبروی خانه پیاده شد و به من نگاه کردو گفت : - سلام گفتم :سلام. گفت : منتظر من بودی؟به اندازه کسری از ثانیه لبخندی روی لبهایش نشست. اما خیلی زود به خاطر نگاهي كه بهش مي كردم عضلات صورتش را جمع کرد. احتمال ميداد تا چند دقيقه در امان نيست . تازه وقتی که یادش افتاد چه اشتباهي كرده است تصور كرد كه ميتونه سر من شيره بماله ازم پرسيد . از ايستادن در خيابان ...... جمله اش تمام نشده بود كه گفتم : که چرا توی خیابان ایستاده ام ؟ و یا اینکه چه اتفاقی افتاده است و باعث شده كه من ...... نگذاشت تمام حرف تمام شود و سريع گفت ببخشيد که دیر كردم مثل اينكه مهم نبود که او مقصر است یا نه, اما اشتباهات او به حدي بود كه در هر صورت حتی اگر شهابی از اسمان به زمین برخورد می کرد, به گونه ای انرا به او مربوط می شد و انتقام از من می گرفت. - شام خوردی؟ بلافاصله از سوالم پشیمان شدم. ممکن بود با عصبانیت بگوید " اینم شد سوال ؟ مهمونی بودم مگه؟" یا ممکن بود بگوید" خوب تا این وقت شب انتظار داشتی گرسنه باشم؟" اما برخلاف انتظارم فقط گفت " گرسنه نیستم". خوب, اینهم به خیر گذشت و رفت تا بخوابد. برعکس شخصیتی که شبها به دیو تبدیل شود . نمی خواستم به فردا و انچه در انتظارم بود فکر کنم. یاد گرفته بودم که لحظه لحظه زندگی کنم. فقط به اینصورت می توانسم دوام بیاورم.
---------------------- تحریر شد : ۱۵/۱۰/۱۳۹۰ ------------------------