تبریک سال نو
:::::::::::::::::::::: مادرم گفت : خاک تو سرت كنم ::::::::::::::::::::::
امروز داشتم افكار پريشانم را در بايگاني اذهانم يا بقولي در انباری بود و نبودهايم مرتب میکردیم كه یه دفعه ياد چيزي افتادم كه من در روزگاري نچندان دور براي مواقعي واسه خودم قولهاي ميدادم كه اگر موفق شدم اله مي كنم و بله . اينكار را مي كنم و آن كار را . در اين لحظه مامان صدام زد و گفت پسرم يك خرده كارهاي توي انباري دارم مي توني كمكم كني . گفتم چرا كه نه . فرصتش دارم با هم پله ها را يكي از پس از ديگري پائين رفتم . روي پله ها مواظب مادرمك بودم . هي به عقب بر مي گشتم و او را نگاه مي كردم . پله ها را پائين اومديم و. مادرم كليد انباري داد دست من و گفت در انباري را باز كن . قفل بازم كردم و دستم را به ديوار ماليد و كليدش را پيدا كردم و زدم تا لامپ انباري روشن شد . با راهنمائي مادر برخي از وسائل بيرون گذاشتم . يكي از جعبه هاي كارتوني از دستم افتاد و همه وسائلش بيرون ريخت در ميان وسائل یه جعبه مدادرنگی ۲۴رنگ قاب فلزی رو از تویه کارتون به زمين افتاد . مادرم آن را برداشت و نگاهش کرد… گفت: میدونی این چیه ؟ گفتم يك جعبه مداد رنگي قديمي كه كلي گرد و خاك روش نشسته . گفت اینو خریده بودم هروقت معدلت ۲۰شد بدم بهت حیف واقعا!!! خاک تو سرت كنم هيچ وقت اين آرزوي من عملي نشد .
تحریر شد ۱۸/۱۲/۱۳۹۰ ساعت ۸ و ۵۴ دقیقه روز پنجشنبه