تقديم به آنانكه جان مطلب را بگيرند

--------------           تقديم به آنانكه جان مطلب را بگيرند    -----------------

گاهي وقتها فكر هاي عجيب و غريبي بهم ذست ميدهد . يكيش همين كه از خودم و يا از ديگران  مي پرسم آيا دل به دل راه داره ؟ در اين افكار پريشان و درهم و بر هم به فكر روابط دوستانه ام مي افتم و با خود مي گويم آره دل به دل راه داره . وقتي با خود صميمي تر مي شوم و كمي به اين موضوع از عمق دل فكر مي كنم مي بينم نه بابا آنطوري كه فكر مي كردم آنطوري نيست . اينجاست كه دل تو دل نيست تا همراهي كند كه دل به دل راه داره و  عقيدم عوض مي شود  مي گويم  اي با با ولش كن اگر دل به دل راه داره پس حتما داره . اگر دل به دل راه نداره شايد نداره  . بعد با خودم خلوت مي كنم مي گويم اي بابا اين ديگه چه جوري عقيده اي كه گاهي با اين است گاهي با آن .  در نهايت مي مانم كه چكنم  . بعدش فكر مي كنم  مي بينم مثل اينكه توهم گرفته ام و براي پرهيز از اين درد و توهم  كمي با خود باشم ولي در نهايت نتوانستم بگم كدوم درست است . در همين لحظه تكاني به خود دادم و گفتم گفتم مگه من ادم نیستم؟؟ سريع خودم جواب دادم و گفتم كه چرا...اما.... همين  جا بود که خیلی چیزا رو فهمیدم اینکه اگر زمان طول کشید ...اگر اولش نمیخواستم . اگر نمیشد.....اگر نمیذاشت ...همش درست مي شد .. اما دوست داشتن معجزه کرد . یه شب بعد نماز مغرب و عشا که پشت پنجره ايستاده و بيرون نگاه مي كردم .....نگاه به ماه نمودم  و گفتم  تا حالا کسی رو دوست داشتی؟؟ چشمک زد و گفت: آنهايي  که شب زند داري مي كنند ....وقتی  خدا آن عاشق ها را می بیند آنها دوست ميدارد اگر حس كردي كه او را دوست داري مطمئن باشد او نيز تو را دوست دارد . توي دلم فریاد کشیدم و رو به او كردم گفتم خدا اين لحظه را برام داشته باش كه براي يك لحظه كوتاه با تو بودم اما شما مرا براي هميشه تنها نگذار . این ارزو خیلی برام مهمه.... با خود گفتم : آري دل به دل راه داره اگر دلي را بدست بياري . با خود گفتم  کاش انقدر عاشق باشم که وقتی نگاهم میکند دوستم داشته كاش اين کاش من  کا ش واقعی باشد .... حال از شما دوستان عزيز و خودم مي پرسم  آيا فكرش را ميكنيم كه چه روزي نخواهيم بود . آنوقت تازه متوجه عمق وقت كمي كه داريم ميشويم ؟ آيا اين دردناك نيست ؟ چند وقت قرار است زندگي كنيم . همه در حال زندگي هستند اما چه زندگي كه در آن لحظه ها بوي غم دارد نه شادي . اگر هم در اين دنياي فاني بيتوته كوتاهي كرده ايم  سرآغاز آنسوي پرده ها چيست .

تحریر شد : ۰۶/۰۷/۱۳۹۰

زبان به شکوه نگشودن

٫٫٫٫٫٫٫٫٫ زبان به شکوه نگشودن ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

مرد سنگ شکن   روزی روزگاری سنگ شکن فقیری بود که زیرآفتاب و باران، روزگار را به خرد کردن سنگ های کنار جاده می گذرانید.روزی با خود گفت:"آه!اگر می توانستم ثروتمند شوم،آن وقت می توانستم استراحت کنم." فرشته ای در آسمان پرسه می زد. صدایش را شنید و به او گفت:" آرزویت اجابت باد"همین طور هم شد. سنگ شکن فقیر ناگهان خود را در قصری زیبا یافت که تعداد زیادی خدمتکار به اوخدمت می کردند. حالا می توانست هزچقدر که می خواست استراحت کند. اما روزی آمد که سنگ شکن به این فکر افتاد که تا نگاهی به آسمان بیندازد. آن وقت چیزی را دید که هرگزبه عمرش ندیده بود:خورشید را! آهی کشید و گفت:"آه!اگر می توانستم خورشید شوم، دیگر این همه خدمتکار موی دماغم نبودند!" این بار هم فرشته ی مهربان خواست او را خوشحال کند. به او گفت:"خواسته ات اجابت باد!"اما وقتی آن مرد خورشید شد، ابری از برابر او گذشت و درخشش او را تیره و تار کرد. با خود فکر کرد:" ای کاش ابر بودم! ابر از خورشید هم نیرومندتر است!"اما این خواسته اش هم که اجابت شد، باد وزید و ابر را در آسمان پراکند."دلم می خواهد باد باشم که هر چیزی را با خود می برد." فرشته با کمال میل خواسته اش را اجابت کرد. اما به باد بی پروا و خشمگین که تبدیل شد، به کوه برخورد که در مقابل باد هم تکان نخورد. کوه که شد، متوجه شد که کسی با کلنگ پایه اش را خرد می کند. گفت:" کاش می توانستم آن کسی باشم که کوه ها را خرد می کند."   فرشته برای آخرین بار خواسته اش را اجابت کرد. چنین شد که سنگ شکن دوباره خود را کنار جاده و در همان قالب پیشین کارگر ساده ای که بود ، یافت و دیگر پس از آن زبان به شکوه نگشود.

با تشکر از خواهر مهربانم که این داستان زیبا را برایم ارسال نموده است

خدا گفت: مگر مرا نداری ؟

.................::::::::::.........   خدا گفت: مگر مرا نداری ؟ .............:::::::::::::::::::.................

گنجشک درکنج آشیانه اش نشسته بود. خدا گفت: چیزی بگو ! گنجشک گفت: خسته ام. خدا گفت: از چه ؟ گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی. خدا گفت: مگر مرا نداری ؟ گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند . خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟ گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود. خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده. چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟ گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود . خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا ! گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود . گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود

مادر .مادر است حتی اگر ...............

:::::::::::: مادر .مادر است حتی اگر .............. ::::::::::::::::

شب سه شنبه شهريور 1390 ساعت 2 نصف شب يكي از پسر عموهام از تهران باهام تماس گرفت كه زن عمو فوت كرده و ازم خواست به يكي از  آشنايان نيز خبر دهم گوشي را گذاشتم و با توجه به خبر و ساعت آن دلهره عجيبي در دل داشتم . با هزار ناراحتي كه داشتم به خواب رفتم و فرداي ان روز با برادرم كه شهرداري كي از شهر هاست تماس گرفتم و جريان را به ايشان گفتم و خواستم اگر امكان دارد با هم جهت حضور در مراسم شركت كنيم . قرار شد ساعت يازده روز چهارشنبه در ورودي شهر منتظرم من باشد . ولي ساعت ده خبر داد كه جلسه در فرمانداري شهر دارد و ناگريز بايد تا ساعت 13 همان روز در جلسه حضور داشته باشد . به همين جهت من منتظر او شدم تا خبرم كند . ساعت 15 در محل قرار به هم رسيديم و به طرف تهران ( شهريار ) حركت كرديم نصف مسير را او ( تا زنجان)  رانندگي كرد  و بقيه مسير من راننده بودم زماني كه به منزل عمو رسیديم يكي از پسر عمو ها به ما گفت مراسم ختم و روز سوم و هفتم به ساعت 10 صبح روز جمعه انتقال يافته است و ما مجبور بوديم تا صبح روز جمعه صبر كنيم به همين سبب فرصتي فراهم شد تا در روز پنجشنبه به ديدار رئيس شوراي يكي از شهرهاي شهريار برويم . ان عزيز استقبال خوبي از ما داشت و ناهار مفصلي هم به ما داد . بعد از مراسم در محل مسجد قرار شد تمامي آشنايان و وابستگان جهت فاتحه خواني به باغ بهشت ( قبرستان ) آن شهر رفتيم . زمانيكه همه به سر مزار رسيدند . منظره عجيبي توجه مرا به خود جلب نمود . يكي از نوه هاي مرحومه كه ازدواج هم كرده و صاحب پسري حدود 3 ساله بهمراه داشت . سر مزار بود . مداح ، مداحي می کرد و آشنايان نزديك نيز هر كدام به وسع خود كريه مي كردند . وقتي دستم را از جلوي چشمام برداشتم ديدم كه آن پسر كوچولو در حال پاك كردن اشك هاي مادرش است و مدام از ش می خواهد که کریه نکند و یا سوال مي كرد كه مادر چرا كريه مي كني . او نيز به حال كريه جواب مي گفت : آرام پسرم مادر بزرگ فوت كرده است . پسر می پرسيد مامان فوت كرده ، يعني چي شده است . مادرش به آرامي پاسخ مي داد و كريه مي كرد . پسر هر چي سعي مي كرد جلوي كريه مادرش را بگیر نشد و بالاخره خودش نيز با صداي بلندشروع به كريه كرد .  . چنان كريه مي كرد كه مادرش مجبور شد كريه خودش را قطع كند و جلوي كريه بچه اش را بگيرد .آري مادر حتي در آن شرايط خاص نيز نگران فرزند خودش است . حاضر است از همه چیز و همه کس دست بكشد تا پسرش بيش از اين ناراحت نشود . صحنه اي كه باز هم نشان داد مادر  مادر است حتي اگر مادرش را از دست داده باشد حتي اگر در حال گريه باشد و يك كلام بايد گفت مادر . مادر است .

تحریر شد :۰۳/۰۷/۱۳۹۰