ماه رمضان به نیمه رسیده بود و من همچنان مطلبی در این خصوص نداشتم خیلی دلگیر بودم که خالق هستی هدایتم نمود تا در این مورد نیز تحفه ای داشته باشم . خدایا ممنونم

 -+:: "خدايتان بآنچه در دلهاي شماست از خود شما داناتر است " ::+-

قبلا از آنكه صداي اذان مسجد در كوچه و خيابان طنين انداز شود توي خانه نشسته بودم . پدرم داشت مثل هميشه لباسهاي تميز خودش را مي پوشيد . مادر نازنينم نيز نظاره گر او بود و هرگاهي گوشه از لباس پدرم را مرتب منظم مي نمود . نگاههاي عميق و سرشار از محبت مادر به پدرم چنان مرا غرق در فكر نمود كه من هم محو تماشاي روابط صميمانه و پر از مهر انها بودم . با خود مي گفتم خدايا بين اين دو چه ارتباطي است كه بعد از چهل و اندي سال همچنان در خدمت هم بوده و به هم عشق مي ورزند خدايا چه شده است اينان را كه همچون جوانان تازه عروس براي هم مي ميرند و به جزء خدمت كاري براي هم نمي كنند . جوابش نزدم روشن بود . همچنان كه در افكار خويش غرق بودم تصميم گرفتم اين بار با پدرم همراه شوم و با هم به مسجد برويم . بلند شدم و از او تقاضا كردم كه دوست دارم با او به مسجد بروم . چهره اش نوراني تر شد . نمي توانست خوشحالي اش را پنهان كند . گفت : به ديده منت پسرم . دستش را گرفتم آهسته آهسته در حاليكه پاي راستش لنگ و درد كمر او را آزار مي داد به راه افتاديم . فاصله مسجد با منزل ما بيشتر از پنجاده متر نبود و پدرم هميشه و من بيشتر اوقات براي اقامه نمازهايمان ، خصوصا نماز شب به انجا مي رفتيم . وقتي داشتيم از منزل خارج مي شديم مادر همچنان نگاه گرمش پشت سر او بود . توي راه بوديم كه نداي دل نشين اذان شروع شد و قبل از انكه تمام شود ما در مسجد بوديم . پدرم را توي صفوف اول ميان ريش سفيدان محل جا دادم و خودم نيز پشت سرش براي اقامه نماز نشستم . توي نماز همچنان به حركات او توجه داشتم . مي ديدم كه چگونه و با چه زحمت به ركوع و سجده مي رود . وقتي سجده هاي امام جماعت به دازا مي كشيد صداي تكان هاي پدرم را حس مي كردم . او از شدت درد پا و كمر به خود مي پيچيد و لي با اين حال از نماز هاي اول وقت خود غافل نبود . نماز تمام شد . و بعد از دعا و مناجات كم كم مردم با هم دست دادند و مسجد را ترك نمودند . روز هاي قبل بعد از اداي نماز بلند مي شدم و با جوانان محله بيرون مسجد سرگرم صبحبت هاي معمول مي شديم ولي امروز قصد داشتم با پدرم باشم . منتظرش بودم بلند شود تا به منزل برويم . همچنان كه منتظر او بودم ياد جمله اي از امام جماعت افتادم كه در معني آيه بيست و پنچ سوره اسراء بيان كرده بود افتادم : "خدايتان بآنچه در دلهاي شماست از خود شما داناتر است اگر در دل انديشه اي صلاح داريد خدا هركه را كه با نيت پاك به درگاهش تضرع و توبه كند خواهد بخشيد " با خود گفتم چه صلاح و سعادتي بهتر از اينكه در خدمت پدرم باشم . برگشت نگاهي مهربانانه به من نمود و گفت : پسرم برويم ؟ اين بار چنان پسرم گفت كه تا بحال كمتر از زبانش شنيده بودم . گفتم : چشم . بلند شدم و در كنارش ايستادم . خواست بلند شود احساس نمودم كه بهتر است كمكش كنم . دستم را دراز نمودم . او دستم را گرفت و بلند شد. هنوز امام جماعت و چند نفر توي مسجد و يك گوشه مسجد حلقه زده بودند و داشتند با هم صحبت مي كردند . پدرم خدا حافظي كرد و به راه افتاديم . زمانيكه به كفشكن رسيديم يكي از همسايه ها خواست كه كفش هاي پدرم را بردارد و به ما بدهد  . تشكر كردم و اجازه خواستم اين كار را خودم بكنم . كفش ها را از قفسه بيرون كشيدم و روي دو زانو جلوي پاي پدرم به زمين نشستم . كفش هاي راحتي او را جلوي پايش قرار دادم و او لرزان لرزان پاهاي او در كفش قرار دادم . وقتي هر دو را پوشيد از پائين نگاهي به سيماي او انداختم . او دست مهر به موهاي سرم مي كشيد بلند شدم و پيشاني او را بوسه زدم . حلقه شادي و خوشحالي در چهره او صد البته در درون من جاري بود . تا منزل با هم بوديم . وقتي او را به منزل رساندم . و سر جاي هميشگي اش قار گرفت از من تشكر كرد و همان جا احساس كردم كه رضايت قلبي اش را كسب نموده ام . از او اجازه گرفتم تا به جمع دوستان بروم تشكر كرد و گفت به امان خدا . و با نگاه گرمش مرا بدرقه نمود .

تحریر شد : ۲۷/۰۵/۱۳۹۰