من جز او کسی را ندارم

تا بخود آمدم ديدم جلوي راهم سبز و شد و خواست براي چند دقيقه هم شده به كلبه اش برويم . فرصت نداشتم . بايستي سر ساعت به قرارم مي رسيدم . هر چه من اسرار كردم كه من در وعده هايم بدقولي نمي كنم قبول نكرد كه الا و بالله بايد براي چند دقيقه هم شده با او به محل اقامتش بروم . وقتي ديدم دست بردار نيست و من چاره اي ندارم و بايد با او بروم  قبول كردم و از او قول گرفتم كه حد اكثر چند لحظه  با او خواهم بود . با او همراه شدم . اندكي ( شايد به اندازه يك ميليونوم ثانيه ) همراه شدم برگشت به من گفت كه بايد خرقه از تن بيرون كني تا بتواني به مقصد برسي . علت را جويا نشدم ولي از او چگونگي خرقه در آوردن را طلب نمودم. گفت : آيا جز او كسي است كه بتواند اين خرقه از تن رهايت نمايد . نفهميدم چه گفت و براي مدتي هر چه سعي كردم نتوانستم مقصودش را دريابم . وقتي تلاش بيهوده ام را ديد و گفت : تو نمي تواني . زيرا تو نه اني كه او مي خواهد. منظورش نفهميدم . پرسيدم : يعني چه .  گفت : براي شدن و رفتن بايد هماني بود كه قرار است شود تو هماني نيستي كه بايد باشي بايد بروي هماني شوي كه بايد بشوي . اكنون سالهاي سال است كه سعي دارم همان شوم كه او ميخواهد و هر بار به مكري و حيله اي دچار رانده شده درگاهش مي شوم . نمي توانم و نمي دانم چكار كنم . مانده ام كه چكار كنم  . هزار خواهش تمنا و نياز  را بدون آنكه خود نيز بدانم  در دل و روح خود انبار كرده و نگه مي دارم شايد براي روز مبادا . در حاليكه روز مباداي وجود ندارد . امروز همان روز مباداست امروز و ديروز ها را سپري كردم و  و به پايان رساندم در حاليكه هيچ از آنها نديدم حال آن دلتنگي هاست كه هر روز روي هم انباشته مي شود . این‌ فرصت هاي ارزشمند كه در ديروز و روزهاي گذشته الکی از دست داده ام . روز هاي كه بايد فرصت خرقه در آوردن مي كردم بيهوده سپري نموده ام و منتظر روز هاي بعد شدم كه شايد فردا پیدا نشود  و پشيماني آن نصيبم شود ! روزگار همين است باید همان لحظه هاي كه سپري كردي از خودت مطمئن ميشدي و استفاده مي كردي كه نكردي .  و باید بدانی که فردا هم مثل امروز مي گذرد و تو همان مي شوي كه امروز هستي از فردا ، فردا گفتن ها پشیمان خواهی شد! سن ام دارد بالا و بالاتر می‌رود و من کلی التماس دارم كه به جا نياوردم ، کلی دلم تنگ شده و دوستت دارم مانده که خرج نکرده‌ام و روی هم تلنبار شده‌اند! فرصت ندارم صندوق دلتنگيها و آرزوها و التماس ها روي هم تل انبار شده هايم را خالی کنم.! صندوقم سنگین شده و نمی‌توانم با خودم بکشم… سعي مي كنم شروع به خرج کردنشان ! با اين اميد آرزو از درگاه طلب مغفرت مي كنم و مي گويم : الهي تو قادري و توانا . رحيم و رحماني و صاحب اختيارم اگر نگاهت را بر من بتاباني من رها هستم  خدايا نگاهت را دوست دارم . خدايا اگر در سفر همراهي ام كني تا بي خطر گذر كنم  چقدر زيبا خواهد بود تا اين خرقه غفلت از تن بيرون كنم .